تبليغاتX
دنیای کودکی
 
 
 
بچگی کن و بچه باش تا می تونی. وقت برای بزرگ شدن زیاده!
   
 

اول مطلب رو تو وبلاگ دختر دوجنسی بخونین...

بعدش اینه نظر من:

 

آدم چی می تونه بگه؟

وقتی این آدما که مثلا نماینده مجلس و مسئولین رده بالا و ...هستن، خب دیگه از قشر عادی و مردم کوچه بازار واقعا انتظاری نمیشه داشت...

که هرجا یه جمع دخترونه دیدن، با تاسف سرشونو تکون مبدن که وای وای چه زمونه خراب شده...

واقعا جرم ما مونث بودنمونه!

اینم تقصیر خدا بود...نه ما!

از ما که گذشت...

اما دلم می سوزه برای دخترایی که بعد از ما می خوان وارد دانشگاه بشن وبه جرم دختر بودنشون مجبورن از علایقشون دست بکشن...

باباجون یکی نیس به اینا بگه شماها شدین دایه مهربان تر از مادر!

وقتی خود این آقا پسرا علاقه ای ندارن به درس خوندن و به تنبلی عادت کردن و شغل ازاد رو به مدرک دانشگاهی ترجیح میدن، چه اصراریه که تعداد دختر و پسر تو دانشگاه متعادل بشه!

 

 
 
 |    نوشته شده توسط ...
 
   
 

اُه اُه امروز عجب روزی بود...

بی سابقه بود تو این چهارسال درس خوندنم...

تو این دو روز سه تا امتحان داشتیم...

دوتاش امروز بود، هر دو تو یه ساعت، هر دو باهم، امتحان دو تا از سخت ترین درسامون...

واسه این دو تا تست باید سه تا کتابو می خوندیم...

امروز رفتیم سر جلسه برگه سوالات هر دو تا امتحانو گرفتیم و نشستیم سر یه کلاس...

وای چشمتون روز بد نبینه، امتحان اولی 7 تا پارت بود هر پارت 20 تا سوال تشریحی!!!

توی این دوساعتی که واسش وقت داشتیم حتی وقت نکردم سرمو بالا کنم...

دو ساعت تموم خودکار دستم بود و می نوشتم...

بعد از دو ساعت تازه امتحان دوم رو باید می نوشتیم که اونم تشریحی بود!

همه دلشون تیلیش! شده بود واسمون!

مدیرگروه که رفت واسمون شیرینی اورد که نکنه یه وقت فشارمون سقوط کنه!

هیچ وقت تو عمرم سر هیچ امتحانی اینقدر ننوشته بودم...و هیچ وقت سر هیچ امتحانی اینقدر ننشسته بودم...

همیشه اولین نفر بودم که برگه رو می دادم...

ولی این بار...9صفحه کامل جواب سوال نوشتم!بخاطر کمبود وقت فقط باید بدو بدو می نوشتیم...واسه همین کلمه های طولانی رو اولشو می نوشتم بقیه ش می شد یه خط صاف

Plag...

کاش می شد دست خطمو بنویسم اینجا!خیلی بامزه بود...

حالا تو اون اوضاع که همه استرس داشتن که وقت کم نیارن، بنده داشتم به این فکر می کردم که چرا تو این چهارسال درس نخوندم!آخه جواب بیشتر سوالا رو بلد بودم و این حس خوبیه که منه بچه تنبل خیلی کم تجربه ش کردم...

اما حالا که داره تموم میشه...ادم دلش واسه همه چیز تنگ میشه، حتی درس خوندن...

 

 

راستی فردا کنکوره...کنکور بچه هایی که قراره بیان جای ما...

هرچند امسال دیگه پشت کنکوری نداریم...با این حال بازم دعا می کنم که همه قبول شن!

چقدر تو این چهارسال همه چیز عوض شد...

وقتی خودمونو با بچه هایی که اومده بودن کارت کنکور بگیرن مقایسه می کردیم، می دیدیم ما چقدر بچه بودیم اون موقع...اما بچه های این دوره زمونه...

با این که فقط چهار سال فرقمونه ...اما دبیرستانی های زمون ما با حالا زمین تا اسمون فرق دارن...

فکر می کنم با اینکه از بعضی جنبه ها خیلی چیزا بیشتر از ما می دونن، اما سال به سال بچه ها بچه تر می شن!

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط ...
 
   
 

سلام سلام....

بدوید!

وبلاگ جدید درست کردیم...

وبلاگ گروهی بچه های مترجمی...

یعنی وبلاگ گروهی من وهمکلاسیا...

مترجمی مهر 83

 
 
 |    نوشته شده توسط ...
 
   
 

سلام...

امروز آخرین کلاس درسمون بود توی دانشگاه...

کلاس «اصول و مبانی تئوری های ترجمه» با استاد عامریان...

قبلش هم ترجمه شفاهی داشتیم...

این روزای اخر همه بچه ها دنبال فیلم و عکس گرفتن هستن...

دنبال ثبت همه چیز...از بچه ها و استادا گرفته تا کلاسا، گروه، محوطه، سر در دانشگاه ، مسیر رفت و امد به دانشگاه و...

چهارسال خیلی زود تموم شد و رفت...

امروز سر کلاس ترجمه شفاهی، کسی lecture نداشتف واسه همین استاد گفت حالا که جلسه اخره، هرکس می خواد بیاد خاطره تعریف کنه و یکی هم بشه مترجم...

بچه ها اومدن از خاطره های این چهارسال گفتن...

بیشتر از همه حرفای یکی از پسرای کلاس که اتفاقا بامزه ترین بچه کلاس هم هس، جالب بود...

می گفت من با 7 تا ورودی کلاس داشتم!(بابابزرگ گروهه اخه!)، اما بچه های این کلاس از همه صمیمی تر بودن...

می گفت خیلی از دوستام فارغ التحصیل شدن، دلم برای هیچ کدوم تنگ نشده، اما دلم برای بچه های این کلاس تنگ میشه...

و حرفای گلناز...

که با چه محبتی می گفت: همه تونو خیلی دوس دارم، بقدری که نمی تونم توصیف کنم...

و ممکنه دیگه هیچ وقت همدیگه رو نبینیم...

و حرفای سعیده که می گفت همه تونو دوس دارم، اما دیگه از این سیستم خسته شدم، از اولش این دانشگاهو دوس نداشتم، کاش یه جای دیگه وتو یه موقعیت دیگه با هم آشنا می شدیم...

و حرفای امنه، که حرف استاد محمدی تو ترم اول رو یادم آورد...

استاد محمدی ترم اول بهمون گفت: شما اکثرتون تو سن 18 19 هستید(یادش بخیر جوونی) و 4 سال از بهترین سالای عمرتون رو تو این دانشگاه می گذرونید، سعی کنید ازش استفاده کنید...

و در اخر، حرفای خود استاد حسینی، که دوره کارشناسیش رو تو همین دانشگاه گذرونده بود...

می گفت، روز اخر که درسش تموم شده، رفته توی پارک کنار دانشگاه و برای خودش نوشته:

"نمیرم که برنگردم"!...و چند سال بعد، بعنوان استاد دوباره برگشته بود...

استاد می گفت: شما ورودی ای بودین که تنش درونی تون زیاد بود. گزوه گروه بودین مثه جزیره، جزیره هایی با دیواره ها و دژهایی مستحکم!

حرفش درست بود، ما همه گروه گروه بودیم، اما جالب اینه که با وجود این، به نظرم همه با هم صمیمی هم بودیم!...

 

دو هفته دیگه بیشتر نمونده که کامل تموم شه...این دو هفته هم همه درگیر امتحانیم...

پس علناً تموم شد...اما با این حال من هنوزم باورم نشده....شاید روز اخر، بعد از اخرین امتحان، وقتی همه بچه ها، مهناز، کاملیا، شهره، لیلا،... خداحافظی کردن و رفتن شهرای خودشون، وقتی که برگشتم خونه، شاید اون موقع واقعا باورم بشه که این چهار سال تموم شد...

 

به قول یکی از بچه ها که پارسال فارغ التحصیل شده،

میگه تا وقتی تو دانشگاهی، داری تو خواب و خیال زندگی می کنی، تازه وقتی فارغ التحصیل میشی و از اونجا میای بیرون، اونوقته که با واقعیت روبرو میشی....

هیچ تصوری ندارم از آینده ی بدون دانشگاه، مثه اینه که برم تو خلاء!

 

درسته...باید واقع بین بود، هرچیزی دوره ای داره که بالاخره تموم میشه...

اما خب، کنار اومدن باهاش یه خرده سخته...

 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط ...
 
   
 

سلام...

خوبین؟

اگر از احوالات ما جویا هستید، ای بدک نیستیم...

می گذرونیم دیگه...

یعنی باید بگذرونیم دیگه...

یعنی باید راضی باشیم به انچه که خدا می خواد واسمون....

 

دیگه روزای آخره عمره دانشجوئی و سر کلاس نشستن و آخرین پروژه ها واسه استاد حری و ... اخرین اردوها...

تموم این چهارسال یه طرف، اردوهای دانشجوئی هم همون طرف!...

اصفهان (سه بار)، مشهد (2بار)، کاشان (2بار)، تهران (3بار)، قم، تفرش، خمین، محلات، شازند، خوانسار، و...!!!

اینا اردوهائیه که رفتیم...

البته به جز اینا هرهفته هم برنامه کوهروی داشتیم!

هی کجایی جوونی که یادت بخیر!چه اکتیو بودیما!

 

اخرین اردومونو همین چند روز پیش رفتیم با عارفه و حاجی و...

کاشان...

جاتون خالی، خیلی خوش گذشت...

دانشگاه کاشان، حمام فین، گلاب گیری و قمصر، مشهد اردهال و قبر سهراب سپهری...

 

پارسال هم همین موقع همین برنامه رو داشتیم، با بچه های ترم آخر ...

امسال جای همشون خالی بود....کلی یادشون کردیم...

اما سال دیگه که ما فازغ التحصیل شدیم و نیستیم، فک نکنم کسی باشه که دیگه از ما یادی بکنه...

 

واقعا راسته که میگن:بسیار سفر باید تا پخته شود خامی...

توی هر سفر، ادم یه نکته کوچیک یاد می گیره...

مثلا بعد از این همه سفر رفتن ، من و امنه یاد گرفتیم که واسه توی راهمون اندکی توشه و اذوقه برداریم تا پیش همسفرا ابرومون نره!!!

یا...

نه بقیه نکاتی که یاد گرفتیم خصوصیه و شخصی...قابل بازگوئی نیس...

اما جدا هرکی این حرفو زده راس گفته!

(اینم یه سرقت ادبی! از عکسای عارفه!خب سوژه مال من بود!مگه نه عاذفه جون؟!)...اما راستی عارفه پس ما کوشیم؟؟!!!....

 
 
 |    نوشته شده توسط ...
 
   
 

تا اطلاع ثانوی چیزی برای گفتن ندارم!

 
 
 |    نوشته شده توسط ...
 
   
 

امروز داشتم يه كتاب مي خوندم توش يه حكايت داشت به نام حكايت فالوده عارفان كه به اين ترتيب بود :

" عليان مجنون " مي گويد : روزي به خانه دوستم رفتم . او برايم فالوده آورد . به او گفتم :" اين فالوده عالمان است ، دوست داري فالوده عارفان را به تو ياد دهم ؟" دوستم گفت : " آري!" گفتم :" عسل صفا ، شكر وفا ، روغن رضا ، نشاسته يقين را در ديگ تقوا بريز ، آب خوف بر آن بيفزا ، با كفگير عصمت مخلوط كن و بر آتش محبت بپز ، آن گاه در ظرف فكرت بريز و با بادبزن حمد خنك كن و با قاشق استغفار بخور" !

حالا دوست داريد بدونيد فالوده كلاس ما چه مزه ايه و چه جوري درست مي شه ؟!

عسلاش تاريخ مصرف گذشته و شكرك زده ن، شكر كه اصلاً حرفشو نزنيد، پيدا نمي شه حتي يه دونه، معمولاً آخرش روي ظرف يه عده يه وجب روغنه و روي ظرف بقيه هيچ خبري نيست، نشاستش هم چند جوره كه با هم قاطي كردنشون بسته به موقعيت نشاسته خاصي مخصوص همون موقعيت رو مي شه، ديگش خيلي بزرگ نيست  (نگفتم كوچيكه ها) اما بعضي جاهاش سياهه، يه عده با اضافه كردن آب خوف موافقند يه عده هم مخالفند، اين اصلاً چيز عجيبي نيست، چون تا حالا بچه هاي اين كلاس حتي در مورد يه مسئله كوچيك هم هم نظر نبودن ، به جاي كفگير هم معمولاً از قاشق استفاده مي كنند. قاشق براي هم زدن يه ديگ كوچيك كافيه؛ و اما آتش محبت، بهتره بگم محبت خيلي هاشون رو نبايد پذيرفت، چون بعداً به ازاي يه قطره ازت يه دريا انتظار دارن، ظرف فكرشون برعكس ديگشون خيلي بزرگه اما حيف كه اينقدر با كينه و حسادت پرش كردن كه ديگه جايي براي فالوده عارفان نداره، معمولاً هر چيزي رو با بادبزن لجبازي خنك مي كنن و با قاشق انتقام مي خورن.

 ....

البته وقتي كه آماده شد حسابي روش رو تزئين مي كنن كه مهمون بيچاره اصلاً به فكرشم خطور نكنه كه چي توي اين فالوده ريختن و با خوردنش داره چه بلايي سر خودش مياره .

نكته : با اين كه يه عده انگشت شماري تا حدي از اين قاعده مستثني هستند، براي جلوگيري از عواقب بعدي همه به يه چشم ديده شدن .

راستي بفرماييد فالوده !!!!

(این مطلبو مریم نوشته)

 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط ...
 
   
 

یکی از دوستان شعر قشنگی گذاشته تو قسمت کامنتا...

اما فکر می کنم سوءتفاهم شده...یعنی از جمله کوتاه زیر عنوان برداشت اشتباهی کردن....

 

منظور من از بچگی کردن

"بازی و فراغت و نشاط
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات
..."

 

"نه تفکر نه تعمق و نه اندیشه دمی
عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی
چه توانی که ز کف دادم مفت
..."

 

"فکر خوردن باشم فکر گشتن باشم
فکر تامین معاش فکر ثروت باشم
فکر یک زندگی بی جنجال قکر همسر باشم
..."

نیست...

 

منظورم اینه که مثل یه بچه پاک باشیم...

بچه ها بلد نیستن دروغ بگن...

نه مثل آدم بزرگا که چپ و راست واسه تبرئه کردن خودشون دروغ به هم می بافن...

 

مثل بچه ها فقط یه رو داشته باشیم...

نه مثل این آدم بزرگا زن و مرد هزار چهره باشیم...

(کاش حداقل دورو بودیم!!!)

 

مثل اونا با بهونه های خیلی کوچیک یه دنیا خوشحال می شدیم و ذوق می کردیم...

نه مثل این آدم بزرگا که واسه شاد بودن مدام دنبال بهونه های بزرگ هستن والبته خیلی کم هم پیدا می کنن...

نتیجه ش هم این میشه همه دم از غم و غصه وافسردگی و ناامیدی و ... می زنن...

اصلا می دونید...یه جورایی منظورم همون کودک درونه

نذارید بمیره...

زنده نگهش دارید...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط ...
 
   
 

اَه چه سخته این عنوان انتخاب کردن واسه وبلاگ...

چند روزه دارم دنبالش می گردم...

 

ببخشید ...سلام.

.

.

فقط دو ماه تونستم طاقت بیارم...

و مقاومت کنم...

در برابر وسوسه وبلاگ نویسی....

خب سخت بود واسم،

سه سال مداوم وبلاگ داشتم...

بعد یهو تصمیم گرفتم دیگه به قول دوستی "اراجیف" ننویسم!

اما نشد دیگه...

.

.

وبلاگ نوشتن چیز خوبیه...

اونایی که دارن می دونن چی می خوام بگم...

آدم وقتی ناراحته، دلتنگه، عصبیه، یا خوشحاله

و نمی تونه به کسی حرفی بزنه یا کسی نیس که باهاش حرف بزنه...

می تونه پناه بیاره به این دنیا و خونه مجازیش....

و حرفاشو اینجا بنویسه...

اونم تو این دوره زمونه که تنهایی اپیدمی شده! اینجا خوب جائیه...

 

هرچند بدیهای این دنیای مجازی از خوبیاش بیشتره

اما بیخیال...

تحملش می کنیم...

.

خلاصه اینکه ما دوباره اومدیم...

.

.

تو پست بعدی می نویسم چرا عنوان وبلاگو گذاشتم :دنیای کودکی!

 
 
 |    نوشته شده توسط ...
 

pctfx3.1

Pink Bear Template

Interactive Multimedia CD گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates كارگاه طراحي وب مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog Porteghal Team

ثبت دامنه میزبانی وب ثبت سایت دامنه فارسی





فيلتر شكن








< IranSohrab.IR- Web Master Tools -->