|
سلام...
امروز آخرین کلاس درسمون بود توی دانشگاه...
کلاس «اصول و مبانی تئوری های ترجمه» با استاد عامریان...
قبلش هم ترجمه شفاهی داشتیم...
این روزای اخر همه بچه ها دنبال فیلم و عکس گرفتن هستن...
دنبال ثبت همه چیز...از بچه ها و استادا گرفته تا کلاسا، گروه، محوطه، سر در دانشگاه ، مسیر رفت و امد به دانشگاه و...
چهارسال خیلی زود تموم شد و رفت...
امروز سر کلاس ترجمه شفاهی، کسی lecture نداشتف واسه همین استاد گفت حالا که جلسه اخره، هرکس می خواد بیاد خاطره تعریف کنه و یکی هم بشه مترجم...
بچه ها اومدن از خاطره های این چهارسال گفتن...
بیشتر از همه حرفای یکی از پسرای کلاس که اتفاقا بامزه ترین بچه کلاس هم هس، جالب بود...
می گفت من با 7 تا ورودی کلاس داشتم!(بابابزرگ گروهه اخه!)، اما بچه های این کلاس از همه صمیمی تر بودن...
می گفت خیلی از دوستام فارغ التحصیل شدن، دلم برای هیچ کدوم تنگ نشده، اما دلم برای بچه های این کلاس تنگ میشه...
و حرفای گلناز...
که با چه محبتی می گفت: همه تونو خیلی دوس دارم، بقدری که نمی تونم توصیف کنم...
و ممکنه دیگه هیچ وقت همدیگه رو نبینیم...
و حرفای سعیده که می گفت همه تونو دوس دارم، اما دیگه از این سیستم خسته شدم، از اولش این دانشگاهو دوس نداشتم، کاش یه جای دیگه وتو یه موقعیت دیگه با هم آشنا می شدیم...
و حرفای امنه، که حرف استاد محمدی تو ترم اول رو یادم آورد...
استاد محمدی ترم اول بهمون گفت: شما اکثرتون تو سن 18 19 هستید(یادش بخیر جوونی) و 4 سال از بهترین سالای عمرتون رو تو این دانشگاه می گذرونید، سعی کنید ازش استفاده کنید...
و در اخر، حرفای خود استاد حسینی، که دوره کارشناسیش رو تو همین دانشگاه گذرونده بود...
می گفت، روز اخر که درسش تموم شده، رفته توی پارک کنار دانشگاه و برای خودش نوشته:
"نمیرم که برنگردم"!...و چند سال بعد، بعنوان استاد دوباره برگشته بود...
استاد می گفت: شما ورودی ای بودین که تنش درونی تون زیاد بود. گزوه گروه بودین مثه جزیره، جزیره هایی با دیواره ها و دژهایی مستحکم!
حرفش درست بود، ما همه گروه گروه بودیم، اما جالب اینه که با وجود این، به نظرم همه با هم صمیمی هم بودیم!...
دو هفته دیگه بیشتر نمونده که کامل تموم شه...این دو هفته هم همه درگیر امتحانیم...
پس علناً تموم شد...اما با این حال من هنوزم باورم نشده....شاید روز اخر، بعد از اخرین امتحان، وقتی همه بچه ها، مهناز، کاملیا، شهره، لیلا،... خداحافظی کردن و رفتن شهرای خودشون، وقتی که برگشتم خونه، شاید اون موقع واقعا باورم بشه که این چهار سال تموم شد...
به قول یکی از بچه ها که پارسال فارغ التحصیل شده،
میگه تا وقتی تو دانشگاهی، داری تو خواب و خیال زندگی می کنی، تازه وقتی فارغ التحصیل میشی و از اونجا میای بیرون، اونوقته که با واقعیت روبرو میشی....
هیچ تصوری ندارم از آینده ی بدون دانشگاه، مثه اینه که برم تو خلاء!
درسته...باید واقع بین بود، هرچیزی دوره ای داره که بالاخره تموم میشه...
اما خب، کنار اومدن باهاش یه خرده سخته...
|